تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست ،دوستی با هرکه کردم عاقبت قلبم شکست. زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده ،کوچک آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او نمیخواهی. چقدر سخته دلت میخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شد. تو اگر میدانستی که چه رنجی دارم فکه چه دردی دارد،خنجر از دست عزیزان خوردن،زمن خسته نمیپرسیدی که چرا تنهایی. غربت را نباید در شهری غریب جستجو کرد،هرگاه عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کرد،آنگاه تو غریبی. در زمانی که وفا قصه برف به تابستان است و صداقت گل نایابی به چه کس بای گفت با تو خوشبخت ترینم؟


